هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زندگی نشسته ام
حجم های متضاد و حرف های دل
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زندگی نشسته ام
گاهی کلمات را کنار هم و در هم می تنی تا با رقص واژه ها دلی را آرام کنی ...
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
و تنهایی و تنهایی .....
آری اینچنین است که تو روزی شک خواهی کرد به آنچه که داشتی و داشته ها
را دلیلی بر هستی ات نمی بینی
تو روزی آنچنان تنها خواهی شد و این تنهایی تو را خواهد آزرد
چرا که هرروز تنها بودی و تو بی آنکه بدانی آنرا در انزوای یک عصر خاموش به فراموشی سپردی
تو آنرا نمی خواستی با وجود اینکه در تو بود و با تو در هر زمان ...
*****
کاش از اول خودم را با تنهاییم مانوس میکردم شاید باورش سخت باشه اما
اما در تنهایی خودت را پیدا خواهی کرد و تنهایی جایی است که میتونی از همه
فیس های ساختگی و دلقک بازی های زمانه بد سگال بیرون بیای و یک گوشه دنج
بشینی و موسیقی گوش کنی و برای خودت بنویسی و ...
و خودت رو مهمون تنهاییت کنی و یک چای نسبتا تلخ و چند تا حبه قند که تو را دلخوش کند
به تلخیی که مستانه سر میکشی
تنهایی نعمت بزرگی است که دیر درکش کردم یک سایه ترکیبی با من و در وجود من
مدتها با تنهاییم جنگیدم نمیخواستمش گریه کردم برای بودنش
و برای آنکه از من دور شود بارها و بارها در بودن کذایی دیگران خودم را گم کردم
تا شاید در وجود دیگری آرام بگیرم و حال آنکه نمیدانستم آنها هم مثل من تنهایند
مسیر اشتباه بود ...
من همینم که هستم! چرا باید در وجود دیگری آرام می گرفتم
وجود کسانی که هنوز خودشان را هم باور ندارند
ایمان ندارند به حقیقت خود
و می ترسند از ناشناخته هایی که در وجودشان رخنه کرده بود
تنهاییم را دوست دارم و و آنرا واژه ای مقدس می شمارم
چرا که :
هر چه تنهاتر باشی روح متعالی تری خواهی داشت و به خدا نزدیک تر خواهی بود
چرا که :
خدا هم تنهاست
و اینجاست که میگویم با تنهاییت رفیق باش
سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود .
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست.
زمین همه ظلم است و فساد .
انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است.
اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است .
خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از
زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از
خطا و از صواب و اگرخیر و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت،وگرنه ...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود.
انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود .
و آن وقت خدا چیزی به انسان داد.
چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت .
انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد .
خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.
برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست .
عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی.
و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را.
و این آغاز انسان بود
هيس !
بگذاريد بر آغوش واژه ها بخوابانم
...
غمم را ...!
در پس هر قانون
اتهامی که به ما بخشودند
حق بی باوری ما بود
آه... جرم سنگینی بود
که صبورانه تحمل کردیم

بنده ای خدا را گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم؟
خدا گفت: شاید نوشته باشم هرچه دعا کند!
دموکراسی می گوید : رفیق، حرفت را خودت بزن ، نانت را من می خورم.
مارکسیسم می گوید :رفیق، حرفت را من می زنم ، نانت را خودت بخور .
فاشیسم می گوید : رفیق، نانت را من می خورم ، حرفت را هم من می زنم و تو فقط برای من کف بزن.
اسلام حقیقی می گوید :
نانت را خودت بخور ، حرفت را هم خودت بزن و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.
اسلام دروغین می گوید :
تو نانت را به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم و حرف بزن ،
اما آن حرفی را که ما می گوییم
خاطرههایم درد میکند...
گویی تمام احساسم به یکباره بر مسند پوچی نشسته و من،
بی ان که بدانم سرنوشتم را به حادثه گره زدهام ..
خندههای نخنمای کودکیام را به دیوار آویختهام و اشکهای نوبرانهی جوانیم
را زیر بالش پنهان کردهام.... خدایم را لای... جانمازم میپیچم و ایمانم را لابهلای
برگهای کتابِ همیشه مقدس جا میگذارم و حالا، سردرگم در خلسهایی
گنگ و بیرونق، از ظلمتِ افکار سیاه و مسموم به سپیدی کاغذها پناه آوردهام
و باز گرفتار سکوتم...
شب با تمام بیکرانیاش بر صورتم میپاشد ...
با کسالتی کشدار توام با هیجانی رنگپریده، تمام دلهرهها و آرزوهای جوانمرگم
را ثانیه به ثانیه به دستهای زمان میسپارم تا آنها را به روزِ نو تحویل دهد...!
و به این میاندیشم که آیا این تکرار باز هم دچارِ من خواهد بود؟!
صدای مرموز ساعت بر سکوت اتاقم چنگ میزند و من با نگاههای ملتمسم
عقربهها را بدرقه میکنم و گویی این امید عبث هنوز در من جان دارد
که شاید لحظهی موعود همین ثانیهی آخر باشد.....
مبهوت بین ماندن و رفتن، غرق تصویرِ خود میشوم
...
تیک تاک تیک تاک
و باز هم صدای گنگ زمان در گوشم طنین انداز خاطرات می شود
گویی هر چه بود، نبود...
جیغ پنهانی که در حُجب تاهّل، تکیده بود و سیاهگیسهایی که در لعاب مِش، رنگ باخته بود.
گویی هر چه بود، نبود... آن نشاط و سُرور بیکران،آن همگامیهای بیگانه با ملال و خستگی
آن فروغخوانیها و انفجار خندهها، آن شرم شیرین، آن اندوه زمینی اما قدسی، آن روزها...
همه در پشت حس و حالِ سرد و ساکن زنانه، خشکیده بود.
بگذار چشمهایت از دنیا پر بشود ، هر چه بیشتر ببیند و بیشتر بشنود
و بیشتر تجربه کند بیشتر عمر کرده است ...
*****
سخت است در میان آدمیان باشیم و حسرت محبت گله گرگها را بخوریم ....
*****
عادت کردن به درد خو گرفتن و پذیرفتن درد یعنی بزرگترین درد،
یعنی مرگ خاموش یعنی
خداحافظ ....
*****
روزگار با ما چنین کرد
گام رفتنمان سست شده است
و پای ماندن مان در گیوه های تردید مانده است
زمان مکان بودنمان را با خود برده است
و ما جا مانده ایم از قافله احساس
سکوت را به همهمه باخت مان فرو خته ایم
و خدا را با نمازهایمان به فراموشی سپرده ایم
*****
یاد ساربا ن سرگردان ،خالق سووشون که از این جزیره سرگردانی رهایی یافت
تا به جلالش سلامی دوباره کند گرامی باد ...
پ.ن : این مطلب را هفته پیش نوشتم اما به دلایلی (مشکل بلاگفا )ارسال نشد
و اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد
و حقیقت را قربانی مصلحت نمیکنم
و اما آن قوم....
اگر موفق شوند و مرا بر دار کشند
و یا همچون عین القضاه شمع آجین کنند
و یا مانند ژور دانو در آتشم بسوزانند
حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت
پ . ن : مدتها بود دنبال این شعر بودم
وقتی کسی اندازت نیست ، دست بـه اندازه ی خودت نزن...!
و من به خاطر می آورم سخن دوسنت اگزوپری را که میگفت :
جز با چشم دل نمیتوان خوب دید ُ هر آنچه اصل است از دیده پنهان است
******
مردی به حضور مبارک امیر المومنین(علیه السلام) رسید، عرض کرد یا امیرالمومنین:
چهار سوال دارم .امام فرمودند :بپرس اگرچه چهل سوال باشد،
عرض کرد : واجب چیست و واجبتر کدام است؟
نزدیک چیست و نزدیکتر کدام است؟
عجیب چیست و عجیب تر کدام است؟
سخت چیست و سخت تر کدام است؟
امام فرمودند: واجب، اطاعت از خدا و انجام واجبات است.
واجبتر، ترک گناهان و محرمات است.
نزدیک، قیام قیامت و نزدیکتر ،مرگ است.
عجیب ، دنیا با تغییرات و دگرگونی هایی است که در اوست.
وعجیب تر علاقه و محبت به دنیا است.
سخت ،ساعت ورود در قبر و سخت تر از آن، دخول در قبر بدون زاد و توشه است.
زادِ فردای خود امروز ، از اینجا بردار
این،نه راهیست که هر روز توان آمد و رفت!!!

و آنگاه که تنها شدی
و در جستو جوی تکیه گاه مطمئنی هستی
بر من توکل کن
"قرآن کریم"
آرامم ...
همانند مزرعه ای که
تمام محصولش را ملخ ها خورده اند
دیگر نگران حمله داس ها نیستم ...!
صداي اذان مي آيد از ته خيابان..
غروب است و تنهاييــــــــــــ.... من، بدون تــــــــــو
بغــــــــض كرده است...
قلبـــــــــ كوچكم طاقت بي تو بودن را ندارد...
دفتر شعرم را باز مي كنم.... بوي خاطره هـــــــــا ديوانه ام مي كند
قلم را برمي دارم و يك "تــــــــــــــــــو" مي كشم
رو به روي تو، يك "مــــــــــــــــــــــن" مي كشم...
در اين نقاشــــــي ساده، شكلك "مــــــــــن" غمگين نيست
و شكلك "تـــــــــــــو" هم مثل هميشه سرش شلوغ نيست...
من در نقاشي بي حوصله نيستم..فضاي سفـــــــيد كاغذم،
از حضور سيـــــــاه آدم ها خاليست..!
و من هم ديگر منتظر د يـــــــ د ا ر نيستم..
تو رو به رويم نشسته اي..
به نقاشي ام، خوب كه نگاه مي كنم نه بغض دارم
نه دلتنگيـــــــــــ.. و نه اشكـــ و نه حتي غمي..
فقط منم و تـــــــو و يكـ فضاي شاعرانـــــــه.با يك شمع روشنــ
ناگهان باد وزيد و بــــــاران آمد.. شمع خاموش شد...
كــــــــــــــــــــــــــاغذ سفيدم خيس شــــــــد...
"م ن پاكـــــ.. شد...... "تــــــ.. و" پاكــــــــــــ.. شد!
*********
باز هم به اتاقم بازمي گردم
به خودم كه نگاه مي كنم، مي بينم هم بغـــــــــض دارم..
هم دلتنگيــــــ.. هم اشكــــــــ.. و هم غـــــــــم..!
و مي بينم كه من
از شبنمي تنـــــــــــها روي برگ گلي هم تنهاترم..
و اين ميان خـــــــــــــدا هم گوش هايش را گرفته انگــــار..
ديرگاهيستـــــ.. مرا نشنيده..
ديرگاهيست كاغذ سفيدم را به من بازنگردانده..
........
اذان را گفتند.................
بايـــــــــــــــــــد بروم........
شايـــــــــد آن بالا
خدايـــــــــــــــــــــي، دست هايش را
از روي گوش هايش برداشته باشــــد..*
* ش ا يــــــــــ.. د .... !!*

عجیب است دریا...
همین که غرقش میشوی...
پس می زند تو را...
دل کندن
اگر آسان بود،فرهاد به جای
"کوه"
دل میکند!
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
یک روز سرد زمستونی اومدی و با نفسهای گرمت زندگیمون قشنگ شد
چهارمین سالگرد تولدت رو تبریک میگم و برات آرزوی زیباترین ها رو دارم
دلم میخواد همیشه شاد باشی گلم
کسی که بی هیچ بهانه ای همیشه دوستت خواهد داشت
مهیار جونم تولدت مبارک عزیزم ![]()
![]()
*********************************
پی نوشت :
خدايا ، تمام خنده هاي تلخ امروزم را مي دهم
يکي از آن گريه هاي شيرين کودکيم را پس بده
حق داشت شاعر
همه را آدم دید و گفت
انسانم آرزوست !

و من گرفتار سکوت سنگینی هستم
که گویا قبل از هر فریادی لازم است ...
Wow, I´m sick of doubt
Live in the light of certain South
Cruel bindings
The servants have the power
Dog men and their mean women
Pulling poor blankets over our sailors
I´m sick of dour faces
Staring at me from the T.V. Tower
I want roses in my garden bower; dig?
Royal babies, rubies
Must now replace aborted
Strangers in the mud
These mutants, blood meal
for the plant that´s plowed
They are waiting to take us into the severed garden
Do you know, how pale and wanton thrillful
Comes death in a strange hour
Unannounced, unplanned for
like a scaring over-friendly guest you´ve brought to bed
Death makes angels of us all and gives us wings
Where we had shoulders, smooth as ravens claws
No more money, no more fancy dress
This other kingdom seems by far the best
Until it´s other jaw reveals incest
And loose obidience to a vegetable law
I will not go
Prefer a feast of friends
To the giant family
Jim Morrison
تو از امــــــتداد کلـــمات مـــن
از شعر هـــای مـــن که نــمی روی
حتـــی آنــگاه که نباشـــم....
جاویـــد ساخـــته ام تـــــو را
بر بــســتر حریـــر شعـــرم..!
همینکه عزیزت نگاهش را به دیگران تعارف کند
کافیست
تا غریب شوی ...