مهیار عاشق شب زنده دار
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم ميشود وچيزي را از روي زمين بر ميدارد و در اقيانوس پرت ميکند. نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميافتد در آب مياندازد. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميکند؟ "براي اين يکي اوضاع فرق کرد." از همه خسته شدم حتی از خودم .... ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد فصل دلم دگر بار از راه میرسد. صدای ناله های حزن انگیزش دلم را سخت می آ زارد قطرات اشکش غبار زمانه تلخ را می زداید با آمدنش هوای گریه دارم زیباترین فصل خدا آرامش یک سال پر از درد قدم می زنم تا شاید اندوه دلی از خاطر پریشانم گذر کند صدای تمنای برگها در آغوش باد های بی رحم پاییزی را می شنوم تمنای هستی آنان را سخت پریشان میکند ، در تب و تاب بودن می شکنند و بی رحمانه در چنگال باد های بی سرانجامی سر گردانند اسمان در غباری از غم فرو می رود به ناگاه بغض آسمان درهم میشکند ابرهای سیاه آسمان گویی عزادارند همچنان قدم می زنم به یاد و خاطره تمامی ناخوشی های تلخ زمانه قطره اشکی میریزم و باز هم غم را در خود می شکنم خنده های کودکی غم امروز بود یا فریب دیروز تو گاه و بیگاه ... و من همیشه دلم برای خودم تنگ است همیشه ... دلم برای خودم تنگ می شود گاهی و این زمانه چه دلسنگ می شود گاهی مدتهاست دلم برای سازم تنگ شده کاش یکی پیدا میشد برای دلم نوای غم انگیز میزد پسر نگاهی به دختر کرد و گفت: حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم! دختر با بی میلی قبول کرد. پسر چشماشو بست و گفت: کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم... بعد به دختر گفت:حالا تو آرزوتو بگو. دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت: کاشکی همین الان دنیا تموم بشه... وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید فقط چندتا حباب رو آب دید... پنجره های بسته تنهایی مرا فریاد می زنند و ثانیه ها چه بی رحم و شتابان لحظه هایم را بر باد فراموشی می سپارند اینک من مانده ام با یک کوله بار تهی یک سال چه غریبانه گذشت لحظه های تلخ بی حضور تو که گهگاه خاطرت آرامم می کند و اشک حسرت بر گونه هایم جاری می کند هنوز رفتنت با من غریبی می کند در شب،که ماه عريان در برکه ای نهان تن به آب می سپارد
و در سکوتش رازها نهفته دارد، در دلم آرام و قراری نیست به یاد آن نیمه شبی که رفتی برای همیشه ، و چه غریبانه بود چه غریبانه بود آخرین نگاه پر از خواهش تو، نگاهت پر از درد بود و سکوتت حرفهای ناگفته بسیار .... و من چه آرام با تو وداع کردم اما نمی دانستم این وداع آخر بود اما یادت همیشه در دلم جاری است جای خالیت همیشه برایم درد است اما چه کنم .... نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدار تو سرازیر می شد کاش بودی و دستهای پیر و مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت می شد این روزها از اشکهایم می خواهم تا یادت را از ذهن من بشویند تا دیگر به خاطر تو با خودم جدال نکنم و تو چه می دانی با رفتنت اولین مهمان تنهاییم شدی اول هر قصه می گفتی یکی بود یکی نبود ... و حالا تو نیستی روحت شاد و یادت همیشه سبز شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت چه دیر می فهمیم زندگی همان روزهایی بود که زود رفتنش را آرزو می کردیم... وقت تنگ است زندگی در گذر است طپش نبض زمان تندتر از باد سحر می گذرد قاصدک بی تاب است چه کسی می داند؟! شاید امروز آخرین فرصت است شاید این لحظه آخرین ثانیه هاست ... بدرود ... زمانی هجرت من چون موج تصویری خواهد شد در آینه چشمهایت اما تو چشمهایت را خواهی بست آینه را خواهی شکست از یاد خواهی برد و از یاد خواهم رفت! این نیز سر نوشتی خواهد بود..... روزی مردی در خواب میبند که خدا به او میگوید :« ایا دوست داری صحنه ای از زندگی ات را پیش رویت نشان دهم؟» مرد از خود اشتاق نشان میدهد. انگاه در مقابل چشمان او افقی مانند ساحل دریا ظاهر میشود و او آینده ی خود را میبیند که در لحظه های سخت زندگی دو رد پا بر روی شن های ساحل است . مرد از خدا میپرسد:« این رد پاهای چه کسانی است .» خداوند میگوید:« یکی از ان تو و دیگری ازان من است که همراه تو هستم در سختی ها» مرد خرسند میشود در صحنه ای دیگر او مصیبت بزرگ تری را پیش روی خود میبیند و بر روی ماسه ها تنها یک رد پا مشاهده میکند, با گله به خدا میگوید:« پس چرا مرا تنها گذاشتی این رد پای من است که در مشکلات تنهایم» خدا میگود:« نه این رد پای من است» مرد میپرسد:« پس من کجا هستم؟» خدا مگوید:« تو در آغوش منی وقتی مشکلات از هر سو به تو هجوم می آورند.... می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬ ستايش کردم گفتند خرافات است ٬ عاشق شدم گفتند دروغ است ٬ گريستم گفتند بهانه است ٬ خنديدم گفتند ديوانه است ٬ دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم ! زندگی درک همین امروز است، سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت ! رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده ! نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد . ولی باران نمیداند که من دریایی از دردم . به ظاهر گر چه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم ...
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميخواهد بدانم چه ميکني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم.
- حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد.
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
.jpg)





فهم نفهمیدن هاست!
ظرف امروز پر از بودن توست،
شاید این خنده که امروز دریغش کردیم،
آخرین فرصت همراهی ماست...
| Design By : Night Skin |


