|
آلبوم جدید محسن نامجو با عنوان «آخ» به زودی در خارج از كشور منتشر میشود. به دلیل علاقه زیادی که به گلی دارم مطلبش رو برای همه گذاشتم + نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03 11:55 توسط ملیحه |
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03 11:52 توسط ملیحه |
کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم + نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29 13:48 توسط ملیحه |
شعر ناگهان به سراغ آدمي مي آيد
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15 14:43 توسط ملیحه |
شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت + نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07 13:45 توسط ملیحه |
چه دیر می فهمیم زندگی همان روزهایی بود که زود رفتنش را آرزو می کردیم... + نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25 22:2 توسط ملیحه |
وقت تنگ است زندگی در گذر است طپش نبض زمان تندتر از باد سحر می گذرد قاصدک بی تاب است چه کسی می داند؟! شاید امروز آخرین فرصت است شاید این لحظه آخرین ثانیه هاست ... بدرود ... + نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25 21:53 توسط ملیحه |
مدت هاست بوی کهنگی گرفته ام... ديگر حتی قلمم نيز تن شکسته ام را باور ندارد و به ياری ام نمی آيد... واژه ها از من فرار می کنند و رنج های اين زندگی تلخ با سرعت بيشتری به طرفم هجوم می آورند می خواهم بيايی و نگذاری که تقويم زندگی ام بی حضور تو و بدون عطر وجود تو خط بخورند... می خواهم بيايی و با گرمای وجودت فضای سرد اين سکوت را ويران کنی... می خواهم بيايی تا من بار ديگر بهانه ای برای بيرون آمدن از حصار تنهايی هايم داشته باشم... + نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28 21:2 توسط ملیحه |
زمانی هجرت من چون موج تصویری خواهد شد در آینه چشمهایت اما تو چشمهایت را خواهی بست آینه را خواهی شکست از یاد خواهی برد و از یاد خواهم رفت! این نیز سر نوشتی خواهد بود..... + نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28 20:39 توسط ملیحه |
روزی مردی در خواب میبند که خدا به او میگوید :« ایا دوست داری صحنه ای از زندگی ات را پیش رویت نشان دهم؟» مرد از خود اشتاق نشان میدهد. انگاه در مقابل چشمان او افقی مانند ساحل دریا ظاهر میشود و او آینده ی خود را میبیند که در لحظه های سخت زندگی دو رد پا بر روی شن های ساحل است . مرد از خدا میپرسد:« این رد پاهای چه کسانی است .» خداوند میگوید:« یکی از ان تو و دیگری ازان من است که همراه تو هستم در سختی ها» مرد خرسند میشود در صحنه ای دیگر او مصیبت بزرگ تری را پیش روی خود میبیند و بر روی ماسه ها تنها یک رد پا مشاهده میکند, با گله به خدا میگوید:« پس چرا مرا تنها گذاشتی این رد پای من است که در مشکلات تنهایم» خدا میگود:« نه این رد پای من است» مرد میپرسد:« پس من کجا هستم؟» خدا مگوید:« تو در آغوش منی وقتی مشکلات از هر سو به تو هجوم می آورند.... + نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28 13:44 توسط ملیحه |
می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬ ستايش کردم گفتند خرافات است ٬ عاشق شدم گفتند دروغ است ٬ گريستم گفتند بهانه است ٬ خنديدم گفتند ديوانه است ٬ دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم ! + نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28 13:15 توسط ملیحه |
زندگی درک همین امروز است، + نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/07 10:52 توسط ملیحه |
سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت ! رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده ! + نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30 18:27 توسط ملیحه |
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد . ولی باران نمیداند که من دریایی از دردم . به ظاهر گر چه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم ... + نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24 23:5 توسط ملیحه |
این هم یک عکس از پسر عزیزم مهیار
+ نوشته شده در جمعه 1387/09/15 14:40 توسط ملیحه |
|
| |||||